تبليغاتX
حرفاي دلم
يه مدتي بود شده بودم عين يه شاپركي كه پشت يه شيشه گير كرده و اونقدر خنگه كه نميفهمه از اون

شيشه راه به جايي پيدا نميكنه

خسته شده بودم از خودم از همه اونايي كه يه جوري خيلي بهم نزديكن از همشون دلخور بودم و هيچيم

نميگفتم و فقط ميخنديدم  ديگه بيخيال زندگي شاد پر انرژي شده بودم 

بالاخره تونستم تا حدي ثابت كنم چي ميخوام با كلي فك زدن و حرف زدن تونستم بگم زندگي هر كسي

به خودش ربط داره

اولين كاري كه كردم هركي نصيحتم ميكنه از يه گوش ميشنوم از يه گوش ديگه در ميكنم

بعدم خودمو سرگرم درس و دانشگاه كردم

شايد بايد اينطوري شكست ميخوردم تا بفهمم زندگي همش خوشي نيست  بعدم لعنت ميكنم اونيو

كه گند زد به بهترين روزاي زنديگم 

حداقلش اينه از اون نا اميدي نجات پيدا كردم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:31  توسط خانم سكوت  | 

هر 2 شب قدر براي همه دعا كردم از خدا خواستم هر چيزي كه دلتون ميخواد ويا حتي براتون يه ارزو شده

بهش برسيد     

امسال بدون ادمن رفتم احيا انگاري يه چيزي كم داشتم ولي خوشحالم ادمين به ارزوش رسيد و شباي قدر اون

جاهايي بود كه دلش ميخواست باشه

شب 23 ام برا منم دعا كنيد


اعظم جوني عزيز تولدتو بازم تبريك ميگم انشالا هميشه با خوشي زندگي كني

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط خانم سكوت  | 

چند ماه پيش ثبت نام كربلا بود اسم مامانمو كه نوشتم اصرار كرد اسم دوستشم بنويسم 

وقتي اسامي قرعه كشي اعلام شد مامان اسمش دراومد ولي دوستش نه منم خجالت كشيدم زنگ بزنم بگم

اسمش تو اسامي نبوده 

نزديك 1ماه پيش اومد خونمون گريه ميكرد كه زنگ زدن بيا اسمت تو قرعه كشي دراومده

وقتي گفتم كه من ديدم اسمتون نبود از دعاي يه پير مرد گفت كه گفته هر چي مي خواي خدا بهت بده

امام حسين مشتي دعوتش كرده همين روزا راهيه

تو اين ماه رمضون يه كاري كنيم دعاي خير همراهمون باشه

روزه هاتونم قبول


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:37  توسط خانم سكوت  | 

دلم گرفته از آدمايي كه انقدر بد شدن از ادمايي كه بين حرف و عملشون يه دنيا فاصله اس

من شدم بازيچه دست ادمايي كه منو ساده فرض ميكنن و خودشونو زرنگ

اين روزا دلم گرفته ولي دارم ميخندم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:34  توسط خانم سكوت  | 

يك دنياست و يك كعبه و چهار ركن و يك مستجار ...............

ركن اسود -ركن عراقي -ركن شامي -ركن يماني

و ميرسي به مستجار  همان گوشه كه ديوارش از هم شكافت و فاطمه بنت اسد را به داخل فرا خواند :

(ادخلي يا فاطمه)

فاطمه داخل شد و ديوار به هم آمد

مقدس ترين زمين سه روز پذيراي فاطمه و نوزادش بود  و روز چهارم .................

دوبارگي معجزه گشودن ديوار

در آستان كعبه

علي آرام در آغوش مادر آرميده بود

ونور بود و روشنايي كه كعبه و فاطمه و علي را طواف ميكرد


تولد امام علي (ع) و روز پدر رو به همه آقايون بخصوص ادمين و امير و عمو حميد رضا آقاي اميد و آقاي ماني و

بقيه تبريك ميگم


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:56  توسط خانم سكوت  | 

بهشت را كجا جستجو ميكني؟ به قدم هايش به خاك پايش نگاه كن جنت همانجاست  ميداني چرا؟ چون به

خاطر تو از خودش گذشت و كسي كه خود را به خاطر ديگري فراموش كند ساكن هميشگي بهشت است

مادر كسي است كه سي ماه به رفع گرسنگي و تشنگي و پرستاري از جسم و جانت مشغول ميشود

وتا پايان عمر با انكه در ظاهر وانمود ميكند بزرگ شده اي و با تو رفتار موقرانه اي در پيش ميگيرد اما هميشه در

دل برايش كودك ميماني

به اين فكر كن چند صد بار ميان صورت تو و افتاب حائل شد تا تو در سايه راحت بخوابي

چند بار به خاطر سنگيني بار تو كه در اغوشش به خواب رفته بودي سخت تر نفس كشيد

او اينچنين با عشق و با تمام وجودش از تو نگهداري كرد بي هيچ انتظار پاداشي زيرا به درياي رحمت الهي وصل است

مادرها لطافت دست هايشان را ذر ازاي باليدن بچه ها به زمان هديه مي دهند در مقابل بوسه اي بر دستانشان وقت زيادي نميگيرد

هر چند به اندازه دانه هاي باران هم كه بوسه بارانش كني يا بنده وار در مقابلش بايستي هنوز نتوانسته اي به

اندازه دوران حمل نه ماهه ات از او تشكر كني

ترنم لالايي او بعد از يك حمام فرح بخش وقتي در اغوشش شير مينوشيدي و با چشمان نيمه خواب و نيمه

بيدارت به او زل ميزدي زيباترين صحنه افرينش است

حيف كه هيچ مادري ناخن هاي گرفته بچه اش را جمع نميكند  افسوس كه هيچ مادري ساعت هاي بيداري بر

بالين بيمار كودكش را يادداشت نميكند  اخر بعضي از بچه ها زود فراموش ميكنند 

                                                                                                             (ميترا سهيل )


روز مادرو به همه مادراي عزيز مخصوصا هستي عزيز تبريك ميگم

اين روز رو به همه خانما مخصوصا ايناز گل و ناز تبريك ميگم

فكر كنم بهترين هديه برا مادرايي كه نيستن و جاشون خيلي خاليه خوندن يه فاتحه يا حتي فرستادن يه صلوات باشه

اعظم جوني فكر كنم بهترين هديه رو به مامانت دادي 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط خانم سكوت  | 

كاش ميشد به همه ادما اعتماد كرد اما............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط خانم سكوت  | 

نميدونم برا تولد تو چي بگم؟

مگه حرف نگفته بين من و تو هست؟ ما نگفته از همه چيز هم خبر داريم مخصوصا از وقتي ادمين رفت خونش

ميدونم هميشه ازم حمايت ميكني

هميشه تو يه پسر بچه كوچولو و شيطون بودي يه داداش ناز و تپل كه همه دوستت داشتن

الان تو بزرگ شدي ديگه داري كار ميكني  دنبال كار ميري واييييييييييييييييييييييييي كه چه لذتي داشت خوردن

شيريني كه مال كار تو بود راستي راستي داريم بزرگ ميشيم

كم كم داريم راه زندگيمونو مشخص ميكنيم

تو همش 2سال بزرگتر از مني اينم يعني ما با هم بزرگ شديم

يادت مياد مدرسه رفتن؟ تو كوچه باز كردن؟ 

يادم نميره وقتي داشتب تو دريا غرق ميشدي الان كه فكر ميكنم 10000 بار شكر خدارو بجا ميارم كه هستي 

خودت ميدوني چقدر دوست دارم داداش ناز و عزيزم تولد 24 سالگيت و شروع كار جديدت مبارك 

{همه حرفا يه دفعه اومد تو ذهنم }

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:12  توسط خانم سكوت  | 

ميگن وقتي كه 46 روز از اغاز سال 60 گذشته بود ساعت 6/30 صبح  يه پسر زشت و كوچولويي  با اولين

گريه به اين دنيا سلام كرد 

انقدر كوچولو بودي كه تو دل همه جا باز كردي اولين فرشته كوچولو خونه اولين نوه مامان بزرگ تو بودي

الان كه با مامان و پدر عكساتو ميبينيم يه پسر سياه و لاغر بودي ولي وقتي رسيدي به 1 سالگي خيلي خيلي

نازو تپل شدي اونقدر دوست داشتن كه تا 1 سالگي بغلي بودي شنيدي  كه چطوري راه رفتنو شروع كردي؟

تو عاشق خيار بودي و وقتي دايي جان تو رو گذاشت يه طرف اتاق خودش اومد اينطرف تو وقتي خيارو ديدي

راه كه نه دويدي

تا 4 سالگي همه عكس تولدت هست تنهايي با كيك ازت عكس ميگرفتن و چقدر خوب بود اين كار

از 5سالگي اميرم كنارته

من از تو عكسا بزرگ شدنتو دنبال كردم

همه خاطراتو از 7 سالگيم يادمه

اون موقع كه مسافرت ميرفتيم همه عكسا هست واي يعني من و تو و امير همون 3تا  وروجك تو عكساييم؟

تا 24 سالگي همه تولدات 5نفر بوديم ولي تولد 25 سالگيت ديگه تو تنها نبودي ما شده بوديم 6نفر

اره ادمين اون شب كه ميرفتيم خواستگاري دايي جان بزرگه از اون پسر بچه كوچولو ميگفت كه الان داره

ميشه مرد زندگي

هميشه خدارو شكر ميكنم كه دو تا داداش بزرگ بهم داده و امسال تولد 28 سالگيتو با دوستاي جديدمون

جشن ميگيريم

تولد 28 سالگيت مبارك انشالا 120 سالگيتو با بچه ها و نوه هات جشن بيگيريم داداش كوچولو 28 سال پيش 

همه اين حرفا از طرف خواهر كوچيكه بود كه تو اميرو به اندازه همه دنيا دوست  داره [بوسه]

كادوتم  كه خودت ميدوني چيه ديگه؟

من به ادمين ادكلن و ايرانسل هديه دادم

امير مجسمه داد

بابا و مامانم يكي از وسايل خونه كه لازم داشتن

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:33  توسط خانم سكوت  | 

شغل معلمي يه شغل عزيز و دوست داشتنيه

فكر كنم همه ما تو زندگي مديون معلم هايي هستيم كه چندين سال نصف روز باهاشون بوديم

معلم كلاس اول كه سواد خوندن و نوشتن به ما ياد داد تا بقيه معلم ها و دبيرايي كه هر كدوم به يه نوعي

هم درس زندگي هم درسايي كه تو كتابا هست ياد دادن

بايد دست تك تك اين ادم هاي دوست داشتني و عزيزو ببوسم 

هستي عزيز بانوي مهربان بلاگفا و زلزله دوست داشتني و شيطون بلاگفا روز معلمو بهتون تبريك ميگم

دايي و زن دايي عزيزم 16و 14 سال معلم بودنتونو تبريك ميگم

مامان ايناز و خاله ايناز عزيز درست بازنشسته شدين ولي تبريك ميگم روز معلمو به شما دو تا عزيز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:9  توسط خانم سكوت  |